نام کاربری:
پسورد:
رتبه: 834


درباره من
طرفداران مطلب

کریم انصاری (rostm )    

شیرینی یک زندگی(یک حکایت زیبا)

درج شده در تاریخ ۹۰/۱۰/۲۸ ساعت 09:51     بازدید: 520 نفر
 

          اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دائم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلائی بر سر عشقمون اومده و چرا...؟

 

          امّا به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباختۀ یک دختر جوان به اسم « دوی » شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامۀ طلاق رو گرفتم، خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. امّا اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا ً متأسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، امّا دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیۀ هیجانی بود. بالاخره مسئلۀ طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقیمونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جائی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدائی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، امّا اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی  دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما ً داره دیوونه می شه. امّا برای اینکه اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای « دوی » تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: « به هر حال باید با مسئلۀ طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می برهمدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا اینقدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشۀ چشماش نشسته بود، لا به لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به « دوی » هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما ً عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالیکه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گوئی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئی شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالیکه همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.  اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون اینکه در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. « دوی » در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متأسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متأسفم، من جدائی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزئیات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود، نه به خاطر اینکه عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر اینکه اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظۀ مرگ همونطور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. « دوی » انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالیکه فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پائین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالیکه لبخند می زدم نوشتم: « از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانیکه مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه. »

         
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسائل خانۀ مجلل، پول، ماشین و مسائلی از این قبیل نیست. اینها هیچ کدوم به تنهائی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید: زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهائی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه... 



end of the line(aminfire )
۹۰/۱۰/۳۰ - 19:58
khaili khuf bud mer30=Dchox
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۰/۳۰ - 20:06
ازاینکه این همه از سیبیلام تعریف کردید ازهمتون تشکر می کنم
@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
فانتوم(pantom )
۹۰/۱۰/۳۰ - 20:21
داش کریم مطلبت را تمام کمال خوندم زیبا و اموزنده بود به دانا یک کلمه به نادان صد کلمه :دوست خوبم انسان باید زندگی رو با عشق پایه ریزی کنه اونم از ته دل عاشق باشه اونوقت هیچگونه خللی به زندگی نخواهد رسید

ناز شصت سیبیلات عین خودمی دوستت دارم داداشی =Dchox=Dchox=Dchox=Dchox=Dchox=Dchox=Dchox=Dchox
قهرواشتی(Ronin-C4 )
۹۰/۱۱/۰۱ - 17:26
@};-@};-
سیداحمدحسینی110(kasra110 )
۹۰/۱۱/۰۱ - 21:36
@};-@};-
داودبابی(راستی تنها راه است)(davodmb )
۹۰/۱۱/۰۲ - 15:01
خوشمان آمد شدید=Dchox=Dchox@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-






به تو میگن کریم تیکه ازسبیلات خون میچکه ،شراب خوردنت باسطله ......... سبیلاتو عشقه مرد :-)chox-:-)chox-
مینانامی(mina-nami )
۹۰/۱۱/۰۲ - 17:25
خوب بود
آوا آذین(friend )
۹۰/۱۱/۰۳ - 13:15
خودتون نوشتید ؟ خیلی زیباست=Dchox=Dchox=Dchox
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:11
نقل قول:
محمد آزادی: kheyli ziba bod mmnon
ممنون
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:12
نقل قول:
غزاله ....: mamnun
حتما بخونید جالب هست
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:13
نقل قول:
علیرضاا: mer30 ghashang bud
ممنون که خوندیت
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:14
نقل قول:
محسن پارسا: داداش رستم دست گلت دردنكنه چاكر سبيلاتم هستيم=
سیبیلام قابل شما رانداره
ممنون
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:15
نقل قول:
فانتوم: ناز شصت سیبیلات عین خودمی دوستت دارم داداشی =
سیبیلام قابل نداره
کریم انصاری(rostm )
۹۰/۱۱/۰۵ - 12:17
نقل قول:
داودبابی(راستی تنها راه است): به تو میگن کریم تیکه ازسبیلات خون میچکه ،شراب خوردنت باسطله ......... سبیلاتو عشقه
احسنت بر توای تیمسار بی سیبیل
شایانی(samann )
۹۰/۱۱/۰۵ - 20:07
=Dchox=Dchox=Dchox
شایانی(samann )
۹۰/۱۱/۰۵ - 20:07
%%-@};-@};-@};-%%-
مهرداش کاظمی(mehrdash )
۹۰/۱۱/۰۶ - 07:48
سلام آقا با عرض معذرت سوال خصوصي داشتم ؟
نرگس سلیمانی(narges2000 )
۹۰/۱۱/۰۷ - 10:05
داستان بسیار زیبایی بود ممنون درود بر شما دستتون درد نکنه 5 امتیاز @};-@};-=Dchox=Dchox
امنه رمضانی(shaghaygh )
۹۰/۱۲/۱۸ - 09:02
@};-@};-@};-@};-@};-@};-
آرتاپارت سرباز وطن(ArioAssassin )
۹۰/۱۲/۱۸ - 10:38
@};-@};-@};-


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
نام کاربری:
پسورد:
اپیلاسیون (خانم خانما)اپیلاسیون (خانم خانما) چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغاتسریع ترین اینترنت هوشمند میانه اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio* دار قالی و دخترک30%تخفیف ویژه پنل,مختص ثبت نام کنندگان آنلاین در اس ام اس سامانهفروش قطعات تفکیکی ویلایی در آچاچی 09148025615رتبه بندی شرکتهادوست دارم

مسئولیت کلیه مطالب به عهده نویسندگان و ارسال کنندگان آن است